تبليغاتX
حقايق مطلقا جعلي
حفره

 

تا امروز چنین رنگی که طبیعی باشد و روی نسج سفیدرنگی نشت کرده باشد ندیده بودم. در هنوز باز است و دارم به آن رنگ و به کاری که نکردم فکر می‌کنم. قبلاها چنین موقعیتی را از دست نمی‌دادم. حتی اگر رنگ خطر واقعی هم می‌بود یک‌طوری این عرق به ارث برده از همه مذکرهای تاریخ را خالی می‌کردم تا میراث‌بر ننگینی برای نرینه‌های اجدادی‌ام نباشم. این‌بار اما حسی، چیزی زیر پوستم می‌دود که به تجربه‌های نخستین عِرق‌النسائی شباب ربطی ندارد. در هنوز باز است. و نمی‌دانم آن‌که در را پشت سرش باز گذاشت و با عجله و چشم تر رفت چقدر دور شده؟ آیا آن‌قدر هست فکرم را نخواند و لو نروم؟ زنگ ساعت رنگی از بچگی را می‌آورد و نمی‌آورد که زود یادم می‌افتد فقط خود ساعت از بچگی مانده و حالا انگار قرار است یادآور خاطره و بوی دیگری هم باشد. یادآور رنگ خوناب. که نه قرمز است و نه بی‌رنگ و من ساکت و گیج محوش بودم یادم نیست قلبم کند کرد یا تندتر تپید.

نمی‌خواهم این در نیمه‌باز را ببندم. فکر می‌کنم هنوز ادامه‌ای، ته‌مانده‌ای، ریشه‌ای، چیزی در اتاق مانده که با فرازکردنِ در قطع می‌شود.

دفتر را، همان دفترچه خاطرات معروف را مثل دیوانی برای تفال باز می‌کنم. هرجا که بیاید فال من است. و فال او. و فال آن‌روز. دفترچه‌ای که در اوراقش خیلی‌ها را کشتم و خودم را نتوانستم. دفترچه‌ای پر از همه چیز است. هرچه بیاید آیه‌ای است نازل شده بر پیامبری الکن.

باز کردم و علایم رمز آمد.

 

...

چندشنبه، چندم ماه.

*^*^^##*^^^^####^^**^#^^*^*^*^^^#####^^*##*#**#^^^^*****####*##

(همه‌چیز را اول خط زده‌ام و بعد)

آ ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع  غ ف ق ک گ ل م ن ه و ی

...

 

و همه آن‌چه با اینان می‌توان گفت.

خ‌ون‌اب ج‌ن درب‌از.    

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/26ساعت 1:35  توسط   | 

«مرثیه‌ای برای 8 مرداد 89»

بهزاد آقاجمالی

 قسم خورده بودم که حالا حالاها اگر تو نباشی تنها باشم. چه چیزی می‌توانست برایم انقدر عزیز باشد که مایه قسمم کنم و آن را نشکنم؟ حالا که به لحظات آخر با تو بودن که آغاز مناسبی است برای دوره تنهائی و ارتکاب به سوگندم فکر می‌کنم، می‌بینم قسم نبوده، بیشتر یک جور عهد با خودم بود که به محض پیدا شدن سر و کله کسی که بتواند تنهائی‌ام را محو کند یادش بیفتم. یاد این که چطور دهانم و همه‌جایم سرویس شد. فکر کردم شاید ایده خوبی باشد. این ...‌   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/09ساعت 3:14  توسط   | 

"هر همخوابی، دست کم دو خیانت است"

آ- «خواننده عزیز، [این که می‌گویم عزیز، بیشترش تعارف است، می‌دانی که؟] احتمالا در زمان خواندن این متن از ماجرا خبر دارید و می‌خواهید زودتر به اصل مطلب برسید. پس می‌بینید که می‌توانم هر طور که می‌خواهم بازی‌تان دهم. می‌توانید یک راست آخر مطلب را بخوانید ولی مطمئن باشید چیزهائی از دست می‌دهید. شاید خونسردی و سرخوشی مرا در این لحظه نپسندید، آن هم وقتی چنین واقعه‌ای یا فاجعه‌ای رخ داده. شاید الان بقیه بگویند بلند بخوان ببینیم چه نوشته، و تو، توئی که احتمالا می‌توانم حدس بزنم کی هستی میگوئی هیس، یا ساکت ببینم چ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/21ساعت 14:12  توسط   | 

خواب این صحنه را دیده بود. قبلا برای مادر تعریف کرده بود که فوق لیسانس قبول شده و با دوستان در رودخانه عکس یادگاری گرفته‌اند. تا کمر توی آب بودند و رو به دوربین نگاه می‌کردند. در خواب  _یادش می‌آید_ که بهار حامله بوده.

حالا دور هم جمع شده‌اند. خانه بهار. او دوربین را تنظیم کرده و در فاصله گذشتن چند ثانیه تا صدای کلیک، لبخندی تحویل دوربین می‌دهد. عکس ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/21ساعت 14:5  توسط   | 

تکه‌هائی برای عروسک

 

 

عروسک‌گردانان به‌طور سنتی از جدیت معاف هستند _ به‌عنوان مثال از این جدیت که فلسفه فرهنگی روز آن‌ها را به‌طور تحلیلی طبقه‌بندی کند و تحت نظم درآورد_  و منزلت غیراجتماعی‌شان هم به‌مثابه وقار نگه‌دارنده‌شان عمل می‌کند، مزیتی منفی که به هنرشان رخصت رشد و نمو می‌دهد.

پیتر شومان

 

یک. جشنواره بین‌المللی تئاتر عروسکی دانشجویان...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/22ساعت 1:36  توسط   | 

بهزاد آقاجمالی

چیزی نمانده بود برسند. دیگر در حومه روستای ایستر بودند. جاده، راه آسفالت کم‌عرضی بود که دو سواری که از کنار هم رد می‌شدند تقریبا عرضش پُر می‌شد. کف آسفالت آن از برکت چندساله توریست‌ها تقریبا نو بود. سمت راست شیب ملایم کوهپایه بود که مزارعش هنوز درو نشده بود و از داخل سواری مثل مستطیل‌ها و چندضلعی‌هائی بیشتر خاکستری و کمی زردِ رنگ‌و‌رو رفته می‌نمودند که مثل پازل کنار هم جا داده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/01ساعت 3:27  توسط   | 

بهزاد آقاجمالی

 آتنا بچه‌دار نمی‌شد، این شد که دختر ماسوله‌ای‌ها را می‌خواستند برای شوهرش عقد کنند که همان اول نخواستند حرفش توی دهان‌ها بپیچد و منصرف شدند. ولی توی دهان فامیل پیچید که خاندان ماسوله‌ای هم راضی بوده. دست‌کم کلی بدهی داشتند و نمی‌توانستند نه بیاورند. نمی‌توانستند نخواهند دخترشان هووی کوچک آتنا شود که دختری مثلا معمولی بود و توی خیابان به گفته فامیل، با هم آشنا شده بودند و حالا عروس تک‌پسر خانواده است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/23ساعت 1:44  توسط   | 

«زری» گفت: "یاد آن داستان که برایم تعریف کرده بودی افتادم. همان پسری که کنار پارکی جائی درس می‌خواند و زنی با سواری و راننده و سگ جلویش ترمز زده بود که بیا بالا."

الان سه ساعت بود که بیش از یک فصل نشده بود بخواند. اول خیال کرده بود تمرکز ندارد، به روشی که در کتاب یوگا خوانده بود چند تمرین انجام داده و پشت‌بندش دوشی و دوباره درس ولی نمی‌شد. حالا سه روز بیشتر ...

 

 

 

 

 

  

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 14:52  توسط   | 

 

در جامعه‌ای كه كتاب بدون تصحيح ِ حتی اغلاط فاحش بارها چاپ می‌شود، رضا سيدحسينی از معدود اهل قلم بود كه اصرار داشت در اثری كه تأليف يا ترجمه كرده است پيش از هر چاپْ تجديد نظر اساسی‌ كند.  اِشكال اين بود كه انگار هيچ‌گاه احساس اطمينان و به‌سرانجام‌رساندن نمی‌كرد.  شايد سوادش برای انتظاراتش كافی ‌نبود...

(نقل از وب سایت مولف http://www.mghaed.com)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 14:6  توسط   | 

 

دو خواهر، یکی بزرگتر پشت میز سرش بر کتاب کهنه‌ای، و دیگری که در رفت و آمد است و هر بار چیزی بر میز می‌چیند. میز از لختی به آراستگی ساده‌ای تغییر می‌کند.

 و هر چه لازم است.

 

خواهر بزرگ: راه حج نه راه سفر شاه عبدالعظیم و نه حتی راه خراسان و مشهد که راهی‌ست به درازی هر چه راه است. دو فصل، آن هم بی شوی. با برادری که نه چشم دارد و نه نای برادری. می‌دانم این معصیت را  نه توبه‌ای ست و نه فُرجه‌ای، پس هر چه هست تعزیر است و عقوبت برای این سفر حجِ ما که  سفر دوزخ شد. اسم؟ هان، گفته بودی. سن؟

خواهر کوچک: سی، سی و یک...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/23ساعت 15:47  توسط   |